گزارش امروز؛ مریم امیری : کرمانشاه، در صبحهای زمستان، شهری است که با مهی آرام بیدار میشود؛ مهی که انگار دستش را روی شانه شهر میگذارد تا صدای سنگینِ دردهای پنهان را کمی آرام کند. اما پشت همین مه، روایتهایی جریان دارد که معمولاً راهی به تیترها پیدا نمیکنند؛ روایت زنانی که در سکوت، در اتاقهای کوچک، روی تختهای فلزی درمانگاهها، یا کنار اجاق نیمهسوخته خانه، با تصمیمی روبهرو میشوند که استخوان آدم را میلرزاند: ماندن یا نماندن یک قلب کوچک.
طرح «نفس» درست همانجا وارد میشود؛ جایی که زن، با دستهایی لرزان، آیندهای را میبیند که تحملش را ندارد… و گذشتهای را میبیند که نمیخواهد دوباره تکرار شود.
مسئول طرح وقتی از «۲۰۰ مادر» میگوید، انگار از صدها شب گریه حرف میزند، از صدها «نمیدانم»، از صدها شکستنِ سکوت با یک جمله کوتاه: «دیگه نمیتونم…» اما پشت این عدد، قصههایی است که سنگینیشان را فقط یک مادر میفهمد.
مادری که بین «نان» و «جان» گیر افتاده بود
اولین چیزی که از او دیدم، دستهایی بود که بیوقفه به هم گره میخورد. وقتی نشست، انگار مهرههای کمرش توان نگهداشتن دنیا را نداشتند. نگاهش به زمین دوخته شده بود؛ نه از خجالت، از شرمندگیِ فقر.
با صدایی که تهش میلرزید گفت: «من مادربدی نیستم… فقط ندارم… فقط نمیرسه…»
بعد، مثل اینکه سالها حرف توی گلویش جمع شده باشد، ادامه داد: «بچههام شبها گرسنه میخوابن… شوهرم روزی هزار جا میره دنبال کار… این یکی رو بیارم دنیا، چی بدمش؟ چی؟»
نفسش حبس شد. انگار خودش هم از شنیدن جملهاش ترسید. گفت: «یه بار رفتم دارو بگیرم… پولم کم بود… برگشتم… اما تو راه برگشت قسم خوردم دوباره میرم… این بچه رو نمیتونم به دنیا بیارم که تو بدبختی بزرگ شه.»
مشاور طرح تعریف میکرد: «وقتی داشت حرف میزد، دستش روی شکمش بود… اما نه مثل مادر… مثل کسی که میخواد خداحافظی کنه.»
چیزی که او را برگرداند، نه یک نصیحت عادی، نه یک حرف کلیشهای، نه یک دستور. یک صحنه ساده بود: وقتی بسته حمایتی را گذاشتند جلویش، دستش به لرزه افتاد. با ناباوری نگاه کرد. انگار باورش نمیشد کسی بدون توقع، بیصدا، به دادش رسیده باشد.
زیر لب گفت: «یعنی هنوز کسی هست که آدمو بفهمه؟»
چند لحظه بعد، مثل کسی که بین دو سرنوشت گیر کرده، آهی کشید و دستش را آرام روی شکمش گذاشت: «باشه… بذار بمونه… شاید خدا خودش کمک کرد.»
امروز، ماههای بارداریاش آرامتر میگذرد. هنوز سختی هست، اما میگوید: «اون روز، یکی دستمو گرفت… قبل اینکه دیر بشه.»
دوباره مادر شدم…
زن جوان، وقتی وارد شد، انگار دیوارها را نگاه میکرد؛ نه آدمها را. چشمهایش از اشک پر بود ولی اشک نمیریخت؛ فقط میدرخشید. چهرهاش آدم را یاد کسی میانداخت که سالهاست از درون میجنگد.
به محض اینکه در بسته شد، بیصدا گریهاش گرفت؛ نه هقهق، نه ناله، فقط اشکی که آرام روی گونهاش میغلتید. گفت: «بارداری قبلیم… بچم مرد… توی شکمم مُرد… من زنده موندم اما یه تیکه از روحم اونجا موند…». کلمات را میگفت ولی انگار هر کلمه خردههای قلبش را دوباره میریخت روی زمین.
بعد ادامه داد: «وقتی دوباره فهمیدم باردارم… نفسم بند اومد… شبها خواب میدیدم دوباره اون لحظه رو… اون اتاق سفید… اون نگاه دکتر… که گفت: تموم شد…»
سکوت کرد. بعد با صدایی شکسته گفت:
«نمیخواستم دوباره همون درد رو بکشم… گفتم قبل از اینکه منو دوباره بشکنه، خودم تمومش میکنم.»
مشاور طرح تعریف میکرد: «از بین همه مادرها، نگاه این یکی با من موند… نگاه کسی که مرگ را از نزدیک دیده…» برای او، سقط نه از روی بیرحمی بود، نه بیمسئولیتی. از ترس بود. از زخم عمیقِ فقدانی که هنوز تازه بود.
وقتی پزشکِ متخصص بعد از چند آزمایش گفت: «این بارداری سالمه… خطرت خیلی کمتره…» زن سرش را بالا آورد؛ انگار سالها کسی چنین جملهای به او نداده بود.
روانشناس روز سونوگرافی همراهش بود. وقتی صدای قلب جنین در اتاق پیچید، زن ناگهان دستش را جلوی دهانش گذاشت و اشک از چشمانش فوران کرد.
با صدایی بریده گفت:«این صدا… منو برگردوند… من دوباره مادر شدم…»
نجات ۲۰۰ نفس
وقتی وارد اتاق کارش شدم، روی میزش چندین پرونده باز بود؛ پروندههایی که هر کدام، بهجای شماره پرونده، انگار اسم یک نگرانی را در خود داشتند. مریم موحد با لحنی آرام اما جدی گفت: «این پروندهها فقط کاغذ نیستن… هر کدومش یه مادره که از شدت فشار رسیده به نقطهای که هیچ مادری نباید برسه.»
از او پرسیدم چطور این مادران پیدا میشوند؟ لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که پشتش خستگی ماهها تلاش پنهان بود: «این کار بدون همت بسیج جامعه پزشکی، همراهی ماماها، پزشکان زنان، داروخانهها و حتی عطاریها ممکن نیست. هرجا مادری درباره دارو یا روش سقط سؤال کنه، خبرش بهسرعت به ما میرسه. همین نقطه شروع گفتوگوئه.
ما با احترام، بدون قضاوت، فقط وارد آتیشی میشیم که اون مادر گیر افتاده.»
وقتی از سختترین لحظات کار پرسیدم، برای چند ثانیه سکوت کرد. دستش را روی یکی از پروندهها گذاشت و آهسته گفت: «سختترین لحظه وقتیه که مادر میگه دیگه نمیکشم… نمیتونم این بچه رو بیارم…
این جمله رو که میشنوی، میفهمی چقدر تنها بوده.»
از او خواستم تجربهای را که هیچوقت از یادش نمیرود، تعریف کند. نگاهش به گوشه اتاق دوخته شد، انگار تصویر آن لحظه دوباره جلوی چشمانش زنده شد: «یه مادر بود… سه روز بود چیزی نخورده بود، فقط گریه کرده بود. تصمیمش برای سقط قطعی بود. فقط گفت “من پول ندارم… من شرمندهم…” همونجا فهمیدم سقط همیشه تصمیمی از سر بیرحمی نیست… گاهی فریادِ بیصدای فقره.»
موحد میگوید بخش مهمی از طرح، حمایت روانی و درمانی از مادران است: «خیلیها میگن مادر باید قوی باشه. اما ما هر روز زنهایی رو میبینیم که زیر حجم ترس، تنهایی یا خاطرات تلخ کمرشون شکسته. روانشناس، روانپزشک، و ماما کنار ما هستن چون این تصمیم فقط جسم نیست… روح رو هم میکشه.»
وقتی درباره نتیجه طرح پرسیدم، نگاهش برق زد؛ انگار تمام سختیها برای همین نقطه است: «از ابتدای امسال تا الان ۲۰۰ مادر برگشتن…
این فقط نجات یک جنین نیست. نجات یک مادر از سالها عذاب وجدان و افسردگیه.»
اما صحبت آخر او، نه آماری بود و نه تعریفی از طرح. جملهای بود که نمایش واقعیِ وضعیت این مادران را نشان میدهد: «نفس، فقط نجات جان نیست… نجات امیدِ زنیه که فکر میکرد دیگه کسی نیست بفهمتش.»
طرح «نفس» در کرمانشاه به همت بسیج جامعه پزشکی هنوز ادامه دارد. هنوز مادرانی هستند که زیر فشار فقر، اضطراب، تجربههای تلخ پزشکی یا خشونت خانگی، به در آستانه تصمیم سقط میرسند. هنوز پزشکانی هستند که بیصدا این مادران را معرفی میکنند. و هنوز افرادی مثل مریم موحد و تیمش هستند که در میانه تاریکی، چراغ کوچکی روشن میکنند.
اما شاید مهمتر از آن، ۲۰۰ زن از لبه سقوط روحی برگشتند و این، چیزی است که نه در آمار، نه در نمودار، و نه در فرمهای اداری دیده نمیشود؛این را فقط مادری میفهمد که یک «نَفَس» دوباره گرفت.
دریاچه شهربازی را برای نجات قایقرانی کرمانشاه احیاء کنید






