×

روایتی از امید در دل کرمانشاه؛ زهرا، زنی که از نخ و ایمان، زندگی بافت

  • کد نوشته: 624
  • ۱۷ آبان ۱۴۰۴
  • صبح زودِ یکی از محله‌های قدیمی کرمانشاه است. مه نازکی روی بام‌ها نشسته و صدای خروس از دور، مثل خاطره‌ای کهنه، در کوچه می‌پیچد. بوی نان تازه از نانوایی بالا می‌آید و پنجره‌ها آرام‌آرام از خواب بیدار می‌شوند. در محله ی «باغ نی»، خانه‌ای هست کوچک اما زنده؛
    روایتی از امید در دل کرمانشاه؛ زهرا، زنی که از نخ و ایمان، زندگی بافت
  • گزارش امروز؛ مریم امیری : صبح زودِ یکی از محله‌های قدیمی کرمانشاه است. مه نازکی روی بام‌ها نشسته و صدای خروس از دور، مثل خاطره‌ای کهنه، در کوچه می‌پیچد. بوی نان تازه از نانوایی بالا می‌آید و پنجره‌ها آرام‌آرام از خواب بیدار می‌شوند. در محله ی «باغ نی»، خانه‌ای هست کوچک اما زنده؛
    دیوارهایش رنگ‌ورورفته‌اند، ولی هنوز آفتاب را در آغوش می‌گیرند. در همین خانه زهرا زندگی می‌کند — زنی ۳۵ ساله، با سه فرزند و دلی که خسته نیست، فقط پرکار است. چشمانش آرام‌اند، اما وقتی لبخند می‌زند، انگار امید در آن‌ها برق می‌زند.

    سال‌ها پیش، وقتی همسرش در حادثه‌ای ساختمانی جان داد، همه آه کشیدند و زمزمه کردند: «حالا زهرا چه می‌کند؟» اما زهرا نه نشست، نه گریخت.به جای اشک، نخ برداشت؛
    به جای گلایه، کار. تنها یادگار مادرش، همان چرخ خیاطی قدیمی بود.می‌گوید: «اون شب یه فکر تو ذهنم می‌چرخید؛ بچه‌هام نباید گرسنه بمونن. نمی‌خواستم دلم به ترحم کسی بند بشه.»

    اتاق کوچکش بوی پارچه و چای می‌داد.
    کار را از همان‌جا شروع کرد؛ اتاقی که حالا پر از دوک‌های رنگی، تکه‌پارچه‌ها و خنده‌ی بچه‌هاست.
    روی دیوار، با خط خودش نوشته:
    «هیچ لباسی قشنگ‌تر از تلاش نیست.»

    اولین سفارش‌ها از همسایه‌ها بود؛ پرده، ملحفه، مانتوی ساده. پولش کم بود، اما هر کوک برایش امید بود، هر لباس تکه‌ای از زندگی تازه. می‌گوید:
    «وقتی پارچه رو می‌دوختم، حس می‌کردم دارم خودمو دوباره می‌سازم. هر دوخت، یه قدم بود به سمت نفس کشیدن دوباره.» در شهری که هنوز بعضی‌ها کار زن را شوخی می‌دانند، زهرا بارها شنید: «ولش کن، بذار مردا نون بیارن.» اما او مردی نداشت که نان بیاورد؛ خودش شد نان‌آور و تکیه‌گاه. «با همین دوتا دست، هم مادری کردم، هم کار. ولی هیچ‌وقت زن بودنم رو کنار نذاشتم. زن بودن یعنی قوی بودن بی‌صدا.»

    ماه‌ها گذشت.زهرا یاد گرفت، شکست خورد،دوباره دوخت و ایستاد.چراغ اتاقش تا نیمه‌شب روشن بود. روزی دلش را به دریا زد و به بازارچه بانوان کرمانشاه که به مناسبت دهه فجر برگزار شده بود، رفت؛ غرفه‌ای کوچک گرفت، با چند لباس کودکانه. همان روز همه فروخته شد. با لبخندی نرم به من گفت: «اون روز فهمیدم خدا هنوز حواسش به منه. فهمیدم با همین دستای ساده هم میشه معجزه ساخت.»

    گاهی هنوز نگاه‌های سنگین را حس می‌کند؛
    وقتی بار پارچه‌ها را خودش می‌برد یا پشت غرفه‌اش می‌ایستد. اما دیگر نگاه‌ها مهم نیستند؛
    می‌داند تغییر، از دل همین سکوت‌های مقاوم می‌روید. سه سال گذشته است.کارگاه کوچک زهرا دیگر تنها نیست؛پنج زن دیگر کنارش کار می‌کنند.
    زنانی که روزی در تاریکی مانده بودند و حالا با نور کار و اعتماد راه خود را یافته‌اند. در کارگاه کوچک او، صدای چرخ‌ها با خنده‌ی زن‌ها درهم می‌آمیزد. هرکدام از آن‌ها قصه‌ای دارند؛ قصه‌ی ایستادن دوباره. نرگس، یکی از زنانی است که سه سال پیش با دستان خالی وارد این کارگاه شد. با صدایی آرام می‌گوید: «اون موقع شوهرم رفته بود، مونده بودم با دو تا بچه و اجاره‌خونه. هیچ کاری بلد نبودم. زهرا گفت بیا، یاد می‌گیری. اول فقط نخ جمع می‌کردم، بعد کم‌کم دوخت یاد گرفتم. حالا خودم سفارش می‌گیرم، قسطامو می‌دم، و دیگه از کسی کمک نمی‌خوام. زهرا فقط کار یادمون نداد، یادمون داد به خودمون ایمان بیاریم.»

    گوشه‌ی دیگر کارگاه، بهاره پشت چرخ نشسته و نخ‌ها را مرتب می‌کند. با لبخند می‌گوید: «زهرا همیشه می‌گه هیچ‌کسی کوچیک نیست، فقط باید فرصت پیدا کنه. من اول فکر می‌کردم نمی‌تونم، ولی حالا درآمد دارم و حتی برای دخترم هم چرخ خریدم. وقتی کار می‌کنم حس می‌کنم دارم به آینده‌مون نخ می‌زنم.» زهرا به صدایشان گوش می‌دهد، بی‌آنکه حرفی بزند. فقط لبخند می‌زند و نخ‌ها را صاف می‌کند. می‌گوید: «من نمی‌خواستم فقط برای خودم کار درست کنم. می‌خواستم زن‌هایی مثل خودم هم بتونن روی پای خودشون بایستن. اگه ما دست همو نگیریم، چه کسی می‌گیره؟»

    حالا کارگاه او نه فقط جایی برای دوخت لباس، که پناهی برای ترمیم روح زنانی‌ست که روزی در تاریکی مانده بودند. هر لباس اینجا، نشانی از اعتمادبه‌نفس تازه است؛ تکه‌ای از خودکفایی، دوخته با نخِ ایمان. خانه‌اش حالا بوی اتو، چای دارچین و زندگی می‌دهد. بند رختش پر از رنگ است، گوشه‌ی اتاق پر از نخ،و وسطش همان چرخ قدیمی که هنوز می‌چرخد. گاهی رادیو را روشن می‌کند و زیر لب می‌گوید: «من با این صداها زندگی می‌کنم؛ صدای چرخ، صدای خنده‌ی بچه‌هام، صدای پارچه… اینا صدای زندگی‌من‌ان.”

    در نگاهش غروری هست، نه از جنس قدرت، از جنس دوام. او یاد گرفته که ایستادن همیشه با فریاد نیست؛گاهی فقط با یک کوک محکم است.

    در کرمانشاه، بر پایه گزارش رسمی سازمان بهزیستی استان (خبرگزاری مهر، ۱۴۰۳)، حدود ۶ هزار زن سرپرست خانوار تحت پوشش بهزیستی هستند، و طبق اعلام منابع رسمی، شمار کل زنان سرپرست خانوار در استان بیش از ۷۵ هزار نفر برآورد می‌شود. زنانی که مانند زهرا از خانه‌های ساده‌شان کارگاه امید ساخته‌اند؛ قصه‌شان فقط آمار نیست — قصه‌ی ایستادن است. قصه‌ی زنانی که نگذاشتند فقر، عزت‌شان را بگیرد. روایت‌هایی چون زندگی زهرا نشان می‌دهد که توانمندسازی زنان در کرمانشاه، شعار نیست — ضرورتی است برای نفس کشیدن این شهر. هر زن کارآفرین، چراغی‌ست در کوچه‌ای تاریک. با آموزش، با اعتماد، با حمایت، می‌شود صدها «زهرا»ی دیگر را به چرخه‌ی امید بازگرداند. غروب که می‌شود، زهرا دوک‌ها را جمع می‌کند، چای تازه دم می‌کند و از پشت پنجره به آسمان نگاه می‌کند. می‌گوید:
    «من هنوز اون چرخ قدیمی رو دارم. باهاش جنگیدم، باهاش بزرگ شدم. صدای چرخ، صدای زنده‌بودنه.»شاید از دور، فقط زنی باشد در خانه‌ای کوچک، اما از نزدیک، می‌بینی این خانه، کارگاهی‌ست که در آن ایمان، عشق و کار به هم دوخته شده‌اند؛و هر لباسی که از زیر دست زهرا و زهراها بیرون می‌آید، تکه‌ای‌ست از امید این سرزمین.

    نوشته های مشابه

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.